تبليغاتX
خلوتگاه

خلوتگاه

ادبی-عرفانی

وقتی با او حرف می زدم ،بغضش ترکید و چنان های های می کرد که تنها سکوت کرد م تا به خود آید و آماده بازگفتن شود.گفت که دیشب کار وحشتناکی مرتکب شده است.عملی نا بخشودنی،که روح آزرده اش دیگر ترمیم نمی یابد.گفت که دیشب در همان تکه گوشت کوچک مرده،بزرگی و عظمت خدا را،و در مقابل،کوچکی و حماقت خود را دیده است.د وباره،  های هایش سر گرفت و باز پرسید که چگونه ممکن است که خدا او را ببخشد.پس از دقایقی او را آرامتر دید م.گویا هم صحبتی با من د رباره آنچه بر او گذشته بود،مرحمی موثر بر زخمش و روح زخم دیده اش بود.از او خواستم که تنها از درگاه خدا طلب کمک نماید چرا که او بهترین پاسخها و راههای روشن را پیش رو میگذارد.

به قول خودش اولین تجربه دردناک زندگیش از نوعی متفاوت بوده است.شاید بارها با چشمهای گریان و قلبی پر درد در محضر خدا طلب یاری می کرده است اما این بار،از کسی شکایت نداشت بلکه بدتر از آن،از خود  و از حماقت و نادانی خود که دست به انجام چنین کاری زده بود،پشیمان و پر درد بود.او می گفت که ای کاش پیش از آنکه زیر بار تحمل تجربه هایی این چنین دردناک برویم،آنچه را که باید بیابیم......

هر چند که جملات تسکین بخش خود را بی فایده میدیدم،باز سعی در آرام کردنش داشتم و او باز ندامت خود را در قالب جملات تکراری بازگو میکرد.حرفهایم را نیز به علاوه دلایل خود برای انجام چنین کاری،توجیهاتی بی اثر می دانست که دیگر کار نمی کنند.پیش از خداحافظی،آخرین جمله اش را به یاد می آورم که هنوز در گوشم زنگ میزند:برایم دعا کن........

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 14:46  توسط نرگس  | 

فصلی نو

با یاری جستن از اندیشه خود،سرشار از احساس میشوم.گویی که هوایی تازه تنفس کرده باشم.هوایی لبریز از حضور یگانه معبود.

هرگاه که از تکرارهای گمراه کننده و فریبنده روزمرگی فاصله میگیرم،اندیشه و شوری متفاوت دارم و خود را در خلوتی می یابم که فارغ از هر گونه قانونمندی و بایدهاست.خلوتی زیبا و مسرت بخش .

رابطه ای عاشقانه مملو از عشق ورزی بی توقع!

رابطه ای مهربان سرشار از محبت بی حد و حصر!

در این فصل نو و بهار زیبا ،که زندگی دوباره بهاری در روح سرد و خشک زمستانی ،جاری شده است،احساسی با طراوت همچون گلهای بهاری دارم.هرگاه که تحول زیبای طبیعت و هیجان پایان ناپذیر آن را نظاره میکنم،مسوولیتی عظیم بر شانه ام سنگینی می کند و از اینکه بی تحرک و بی تحول ادامه دهم شرمسار می شوم.

من نیز میخواهم همچون طبیعت روزی دیگر و فصلی نو را تجربه کنم.می خواهم که به پروردگار بگویم که مانند طبیعتش زنده ام و او را عاشقانه احساس میکنم.از او می خواهم که نغمه زیبای جویباری و طراوت قشنگ بهاری را درونم جاری سازد،مرا کمتر از طبیعتش نبیند و در گوشه ای رها نگذارد........

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 10:17  توسط نرگس  | 

در محضر معبود

آدمی از دیرباز همواره به دنبال جوابهایی برای پرسشهایش بوده است.پرسشهایی که گاه تا آن سوی مرزهای فکر و اندیشه اش امتداد داشته بی آنکه پاسخی موجه و تسکین دهنده بدنبال داشته باشد.پرسشهایی کلاف گونه که فقط وفقط باعث سردرگمییش بوده و هر چه بیشترسعی در بازکردن گرههای آن داشته،کمتر موفق بوده است.انسان پرادعا که قدرت تعقل و تدیبر خود را همچون کلیدی برای درب تمام مشکلات و سوالات می دانسته،گاه و بیگاه بی آنکه دلیل باز نشدن در را بداند،سعی بیهوده در چرخاندن کلید می کند اما باز و دگر باز هم،ماٌیوس میماند غافل از آنکه پروردگار دانا که وجود آدمی را با تمام پیچ و تابهایش سرشته است،خود بهتر میداند که کلید را کجا و چگونه بچرخاند.او بارها خواسته که ذهن بازیگوش انسان را متوجه خود سازد و به او اطمینان همکاری و توجه دهد،اما شرایط خاص دنیوی با تمام امتیازات فریبنده اش انسان را مصمم می کند که خود،و نه کس دیگری،قادر به انجام تمامی امور می باشد.او می خواهد که خود را بی ضعف و نقص در مقابل همگان نشان دهد و منیت خود را به اثبات رساند.منیتی عاریتی را که حتی نمیداند از کجا آمده است.و چه چیز دردناکتر از جهل!

این منیت جاهل و پر ادعا که بسیار سرخوردگیها و از پا افتادنها را تجربه کرده است،حضوری ماورایی را که به نجاتش می آید و بارها او را بر پا میسازد،انکار میکند و پس از دوباره ایستادن و موفقیت،گستاخانه حضور خود را در حل مشکلات و شکستهایش،اعلام می کند.و این بنده سرکش.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:55  توسط نرگس  | 

دنیای وهم انگیز دو جنسیتی

درددلهایش را زمانی آغاز کرد که او را فردی خاص خواندم.فردی با دنیایی متفاوت،که به راحتی و شاید هم به سختی با هر دو جنس زن و مرد ارتباط برقرار می کند.

مدت کوتاهی است که او را می شناسیم اما بی غل و غش وصادقانه ،وجودسوال برانگیزش را به سرعت برای ما معرفی کرد.وجودی که تا زمانی که فقط درباره اش میشنوی و از او دوری برایت سوال برانگیز است.اما با اولین صحبتها و چشم در چشم دوختنها دیگر جای سوالی باقی نمی ماند.چرا که در این رابطه هم مثل هر ارتباط دیگری،به دنبال نقاط مشترک و همسودر فکر طرف مقابل هستی و نه در جسم او.کاش حقایق به همین جا وآن هم به همین صورت ختم میشد.در پشت این تصویر به ظاهر عادی و نه چندان پیچیده ،درد و رنج عمیقی وجودش را فراگرفته است که دردمندانه آنها را بازگو میکند:

او که خود ا زنی لطیف و پر احساس می داند که لحظه لحظه زن بودن را با تمام وجود از درون احساس میکند و از آن لذت می برد،باید توان تحمل فشار سخت و بار گرانی را داشته باشد،آنگاه که در مقابل آینه می ایستد و ظاهر نه چندان لطیف و ظریف مردانه را به عنوان بخش دیگر وجودش نظاره میکند.او که تا پیش از این با خیالات شیرین خود،سنگینی گیسوهای بلند و پرحجمش رابر کمر احساس می کردوبرجستگی  سینه های هوس انگیزش زا با کمرویی و نجابت در گشادی پیراهن مخفی می نمود،ناگهان با حقیقتی متناقض و تلخ مواجه میشود که به گفته خودش او را از درون میشکندواین شکستنها بارها در طی روز تکرار می شود.کاش می دانست از چه سنخیت و گروهی است و کاش خود را همچون تبعیدی گریزپای نمی دید که از اینجا رانده وازآنجامانده است.او خود را از ابتدایی ترین و اصلیترین حق،که همان داشتن هویت است،محروم می داندوداد بر می آورد که حق داشتن هویت از من سلب شده است.هویتی که باعث آرامش است و نه سردرگمی.دست کم حساب کار با خودت روشن است.

او از رفتارهای دیگران گله مند است و عواقب ناشی از آن کردارهای جاهلانه و گاه غرضمندانه را ملامت میکند.این در حالی است خود را از نگاه دیگران،به واقع نه متعلق به زنان و نه متعلق به مردان میداند.و درپایان جانب حق را به دیگران می دهدو خود را بیمار و درمانده می یابد.آهی میکشد و اعتراف میکند که زندگی سختی است،واقعاً سخت است.......

به قول خودش دنیایی مشابه دنیای یک فرد اسکیزوفرنیک را دارد که دچار سردرگمی و توٌهم است با این تفاوت دردناک ،که توٌهم اوواقعیت وجودی اوست و نه تنها زاییده خیال.

من که با تمام وجود به سخنانش گوش میدهم و سعی در درک آن را دارم،بعید می دانم که حتی لحظه ای گذرا از آن را به راحتی در زندگی ام تجربه کنم.اما همچنان بر این باورم که جسم ما تنها وسیله  حمل روح و روان ماست و ارزش دیگری ندارد و می خواهم او را قدری با این جملات و البته باورها آرام کنم تا شاید دردش را تسکین دهم،که نگاهش را به زمین دوخته و شانه هایش رابا بی تفاوتی بالا می اندازد و باز هم آهی دیگر می کشد.................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:49  توسط نرگس  | 

هر چه بیشتر نظاره گر قوانین ثابت و در عین حال تکرار شدنی منظم کائنات و طبیعت می شوم،بیشتر حیرت کرده و کمتر به دنبال جستجوی پاسخهای تمام نشدنی در جای دیگر میگردم.مگر میشودچنین عظمت دقیق را در گردش این سیاره خاکی و در گوشه و کنار و جزء جزء آن را نا دیده گرفت.چه زیبا مخلوقات متنوع رادور هم گرد آورده و چه هوشمندانه آنها را هدایت میکند.برای هر یک ،طرح و برنامه ای در خور،در نظر دارد که به نظم و زیبایی این مجموعه معنا می بخشد.

او که مرا اشرف مخلوقاتش لقب داده است،مرا نیز در این مجموعه متشکل از جمادات و گیاهان و حیوانات جای میدهد.چرا که مجموعه ای از تمامی صفات یک یک همان موجودات میباشم.مجموعه ای از ضعف و قدرت،حیله و نیرنگ ،دانش و حکمت ،ترس و شجاعت و حتی جبر و اختیار!

تماشای مجموعه فیلمهای مستند"کره زمین" ساخته شبکه "بی بی سی "را به همه دوستان عزیزم پیشنهاد میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:47  توسط نرگس  | 

.دیشب فیلم "ژیمناست"رادیدم."جین"نقش اول زن فیلم را؛فردی

سردرگم وبی هویت یافتم که درمرزچهل وچهارسالگی از عمردر هیچ مورد و موضوعی به جز حرفه خود مصمم نیست.در زندگی زناشویی گاهی با شوهر خود احساس همدلی و نزدیکی وگاهی فاصله می کند.با آنکه هیجان تصمیم در بچه دارشدن را بارها تجربه میکند اما هیچگاه توان عملی کردنش را ندارد.در رابطه غریب خود با همسایه،که فقط به صورت دویدنها و تمرینات صبحگاهی،آنها را در کنار هم میبینیم،نیز گیج و مردد است.انگار که در این رابطه بدنبال جلب و کسب محبتی است که در رابطه زناشویی خود نمی بیند و شاید این نیز یکی دیگر از تنوع طلبی های اوست که در پایان،ناکام می ماند.

بازهم رابطه ای دیگر ولی اینبار جدی تر.چنان مجذوب حرکات فریبنده دختر کره ای ژیمناست می شود که فراموش می کند در چه موقعیتی از زندگی زناشویی است و ناگهان پس از چند سال  زندگی عادی خود با همسر،متوجه می شود و ادعا می کند و فقط قدری تجربه جدید اثرگذاری است که بی خجالت مایل به ادامه آن است.حتی با قول و قرارهایی که بین "جین"و"سرنا"انجام می گیرد،مصمم به جدایی از همسرو شروع زندگی جدیدی با دوست مورد علاقه اش می شود.در پایان ،جین را می بینیم که با چمدان خود خانه را ترک کرده و خوشحال از تصمیم جدید و بدون اندک تأمل و نگرانی ،احساس گناه و تردید،راهی لاس وگاس است.

آیا جین پس از پشت سر نهادن سالها زندگی و نزدیک شدن به نیمه دیگر عمر،از این پس آرام خواهد بود؟

 

با تماشای فیلم بر این باور شدم :

اگر انسانی افسارگسیخته و بی پرد ه،حریص وسیرناپذیر،راه به ظاهر انسانیت رادر پیش گیرد،سر از ناکجا آبادی در خواهد آورد که جز تباهی و گمراهی سرانجامی ندارد.انسان هوشمند با ابعاد متفاوت و گاه دست نیافتنی وجودش،همچون صندوقی پر رمز و راز وتودرتو،در مسیرهای پرپیچ وخم زندگی،هربار صندوقچه ای رامی گشاید که خود نیز از درون آن بی خبر است و تنها به دنبال راهی و جوابی برای سوال خود می باشد.براستی آیا در این فرصت کوتاه نیازی برای گشایش و سرکشی تمام کوره راهها و گوشه و کنارهای وجود و درون است؟مگر نمی شود که معتدل و هماهنگ،با انتخاباتی از پیش طراحی شده،گام بر جلو نهاد و راه درست را طی کرد.

در این دنیای به ظاهر متمد ن،آدمی مفاهیم و تعابیری بسیار متفاوت،از ارزشها ارائـه می دهد و خود را به حق قادر به بیان مطالبی میداند که پدران و پدربزرگان از درک آن عاجزند.متکبرانه ومدعیانه شعور نسلهای قبل را خفیف دانسته و به گونه ای رفتار میکند که تصویر زشت باورها و کرده هایش را زیبا جلوه دهد.

آیا بشر دیروز انتظار چنین فردایی را داشت؟اگر او میدانست که با آگاهی خطرناکی که سوغات ناگزیر نسلهای بعد است،جامعه ای بی بدیل و حیوانی را خواهد ساخت،شاید هرگز شور و شوق فردای بهتر را در سر نمی پروراند.

نمی دانم.گاهی گمان میکنم که هنوز برای قضاوت زود است و باید نسلها و نسلها بگذرند و قربانیها پله هایی باشند برای ترقی و تکامل نهایی. و آیا به راستی تکاملی هست؟

چرا که تکامل امروز را پرده دری و پا را فراتر از حد انسانی و ارزش و عواطف صحیح انسانی می دانیم.تعهد،هدفمندی،تحمل و تأمل عباراتی هستند که جامعه امروز،آنها را متفاوت از قبل تعریف کرده است.

شما چه فکر می کنید؟به راستی تعریف صحیح چیست؟؟؟؟؟؟

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:47  توسط نرگس  | 

اخیرأ فیلم دیدنی «فهرست شیندلر» را برای چندمین بار تماشا کردم وتأثیری چه بسا دو چندان از آن گرفتم.به نظر من این فیلم جامع ترین و کاملترین نسخه ای است که به موضوع جنگ جهانی دوم پرداخته شده است.دوست دارم برداشت ذهنی خود رااز این فیلم قوی که روحم را بسیار آزرده است ،با شما در میان بگذارم:

حادثه ای تکان دهنده و واقعیتی تلخ که از ذهن تاریخ پا ک نخواهد شد و همچون لکه ننگی تا همیشه باقی می ماند.رویدادی هراس انگیز که با مرور هر چه بیشتر آن،زخمهای دل عمیقتر و روانها آشفته تر می شود.چگونه می شود که انسانی تا به این حد پستی تنزل یابد که مصمم و بی دغدغه میلیون ها نفر از خواهران و برادران خویش را روانه قتلگاه کند.چگونه میتوان در چنین قضاوت سختی ،به راحتی تصمیم اتخاذ کرد و مطمن و باورانه آنها را از عزیزانشان جدا ساخت و چگونه می شود که نگاه ملتمسانه و فریادهای دلخراش مادران،در هنگام جدایی از فرزندانشان در گوش تاریخ ساکت بماند.هر چند که زمان می گذرد و بازماندگان داغدار نیز به عزیزان از دست رفته می پیوندند،اما نسلهای دیگر زمان و تاریخ نوشته شده ، همواره ظلمها و جنایتها را یا د آور می شوند . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:46  توسط نرگس  | 

My extraordinary life

I would like to appreciate my lord for granting such a

Wonderful life to me in which everything is extraordinary.i don’t like  to belittle my all mercy.the gifts which are vital but ignored simply.With no special heed to these detailes we are spending the whole life meeting only the daily needs.we keep on till we are stopped through an accident. An unexpected evil event which paralyses our routins.i am probably supposed to get aware of my self in this way and think of my fortunateness more than before I did.by different look at the disasters in our life and by pondering on the influence of the tragedic part on the rest of life,I see my world better.

An indescribable effect that can make a big chang in lifestyle.by getting disordered  I value my life.the ordinary procedures are not usual and the routins are not ordinary anymore.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:17  توسط نرگس  | 

The story of my life

My life story is as sweet and illuring as thousands’.when reviewing my all life from

 Childhood ,I figure out my mind has been captured by a series of purposeful and meaningful events.

Most Of the tims the situation was out of my control and I did unconsciously .like a feeble

Child I was condomned to act and grow in my path passing the time.

And now looking back,I find the first part of my life inevitablely defective which is not supposed to remain for ever.

As the elementary and essential episode of life we need to care for education and training in order to improve and advance in the future.

By passage of time and getting equipped with knowledge and experience,we take the next messure.when you have some equipment in hands ,you don’t feel confused and lame anymore.just ready to start tasting the pleasant opportunities in life.

Thank God for granting time to me and taking care of my spirit.like a gardener who cares for the flowers giving time to see the growing plants,God has always observed us during

Life.thanks for experiencing my all chances and opportuneties.thanks for all.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:55  توسط نرگس  | 

زیر باران

Oh lord,

as long as I opened the eyes, I’ve seen your support. please help me for ever and stay with me until open eyes.

I start my first text for the sake of coming

Season,fall ;one of the most beautiful ones.

in the rain ;

زیر باران

کاش باران ببارد تا از خستگی تمام نشدنی حبس خانگی ازاد شوم و سبکبال و سرمست از خیسی در خیابان قدم زنم.کاش باران ببارد تا من نیز عقده های درون را همچون باران و همسو با ا ن به سان قطره های اشک نمایان کنم و رها و سبک در مسیر پر پیچ و خم زندگیم راه را ادامه دهم.

قدمهای شمرده شمرده خیس را در زیر باران دوست دارم چرا که با اهنگ قطرات ان ارام شده و ریتم و نوای ساز درون را کوک می کنم.

اگر باران می بارید شوق کودکانه خود را با دویدن در باران تکرار می کردم وخیس شدنهای ان را دوباره تجربه می نمودم تا شاید اندکی از قیل و قال زندگی فاصله گیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:16  توسط نرگس  |